آمدن پاییز حکایت دردهای من است ..
حکایت برگریزان حکایت غم باری های من است...
تن من همچو پرنده ای مانده در بادهای سرد ،
احساس غربت میکند !
آیا گرمی و جود ترا نمی خواهد!!؟؟
سبز ترین نگاهم مرا تنها رها کرد،
سرمای پاییز با غم های بیکران من ،
در هم می آمیزد و
معجون افسردگی و جنون را بر چهره ی خسته من می نگارد.
اما شنیده بودم که پاییز بهانه است!!
بهانه ای برای تولد!
شنیده بودم که پاییز ،
شب سرد دشت است !
پس به این امید که تنهاییم،
بهانه ای برای بودن توست ،
می مانم ....
در این سکوت سرد وتاریک می مانم....!
می مانم تا تو...
می مانم برای تو....
می مانم...!!!



